زیباترین عشق_زیباترین شعر

 

 

زیبا ترین سیاره ی این کهکشانم بود

تنها دلیلِ زنده ماندن در جهانم بود

 

نیلوفری که در دل مرداب می‌روید

من بودم آن بختی که تنهایی نشانم بود

 

مُردن فقط این نیست که خاکت کنند روزی

قلبی که افتاد و شکست یعنی که جانم بود

 

وقتی دلم در زیر پا افتاد و جان می‌داد

عشقش به دل،اسم قشنگش بر زبانم بود

 

من گریه کردم اشک هایم را ندید امّا

وقتی سرش آن روز روی بازوانم بود

 

از سرنوشت خود نمی نالم که تقدیر است!

یا حکمتی درمرگ یا در امتحانم بود

 

از این دلم میسوزد او گل بود یک روزی

من باغبانش بودم و او ارغوانم بود

 

زیبا ترین تعبیرِ یک عشق ِ اهورایی

من جسم خاکی بودم او روح وروانم بود

 

روح از تنم رفت و فقط یک جسم خالی ماند

یک جسم خالی!مرگ تنها در توانم بود

 

شعر دنیا ی دروغ  از سعید غمخوار

 

 


دنیا نمی ارزد به کاهی باخبر باش

غافل نشو در فکر دنیای دگر باش


آنان که دل بستن به این دنیای فانی

رفتن،تو هم آماده بهرِ این سفر باش


هر روز طوری زندگی کن مثل اینکه

آنروز روز آخر است بی یال و پر باش


امروزاگرخوش باشی ازدیروزخوب است

غمهای فردا را نخور مثبت نگر باش


نشکن دلی را،دل شکستن یک گناه است

از دل شکستن لحظه ای هم بر حذر باش


آیینه شو بر کارهای خود نظر کن

حقی اگر ضایع نکردی مفتخر باش


فرق میان آدم وحیوان عقل است

اندیشه کن بر کارهایت پر ثمر باش


شاه و گدا این هر دو در یک گور خفتند

این جمله خود پندیست مارا با خبر باش

 

می خواستم اما نشد_گاهی خواستن توانستن نیست

 

می‌خواستم امّا نشد حرف در دهانم ماند

سوزِ غمی در گریه های بی امانم ماند

 

نسبت به تو یک حسِ زیبا در دل من بود

از ترسِ اینکه « نه » بگویی بر لبانم ماند

 

وقتش رسید یکبار دیگر من تورا دیدم

باز از خجالت در دلم آه و فغانم ماند

 

آسان نبود پیشِ تو حرف از عاشقی گفتن

هر بار دیدم لرزه‌ ای بر قلب و جانم ماند

 

ای کاش می شدحرف دل را با نگاهی گفت

امّا نشد، رفتی نگاه و ترجمانم ماند

 

یک آسمان حرفِ نگفته در دل من بود

قسمت نشد بر روی قلبِ بی نشانم ماند

 

شاید ندانی من برای گفتنِ این حرف

یک ماه تمرین کردم امّا بر زبانم ماند

رفتی برو-سعید غمخوار

 

رفتی! برو امّا به شرطی که پشیمان بر نگردی

چند روز دیگر با نگاهی اشک ریزان بر نگردی

 

حتی اگر یادت بیفتد روزِ خوبِ آشنایی

دیگر به سمتِ این دلِ غمگین و ویران بر نگردی

 

حالا که با این حرف هایت قلب تنگم را شکستی

دیگر برای عذر خواهی یا که جبران بر نگردی

 

امروز اگر بستی نگاهت را به روی احتیاجم

فردا و فرداهای دیگر چون فقیران برنگردی

 

سخت است اما من نگاهم را به روی عشق بستم

تا بارِ دیگر در خیالِ من بدینسان برنگردی

 

افسوس و صد افسوس از عمری که در پای تو سر شد

خوبی ندیدم از تو ای خاموشِ پنهان بر نگردی

 

ماندن کنار آدمی که عشق را هر گز نفهمید

ماندن کنارت بی‌وفا حیف است به قرآن،برنگردی

زیباترین شعر سعید غمخوار از نگاه مردم

 

در نگاهم عشق می‌بینی و حاشا می‌کنی

اشک را در چشمِ من هر شب تماشا می‌کنی



بی‌وفایی رسم و آیین دل سنگ ِ تو هست

بی‌وفا تا کی مرا اینگونه تنها می‌کنی؟



وعده ی دیدار ما هر روز روزِ دیگر است

تا به کی دیگر بگو امروز و فردا می کنی



عاشقی رسمِ دلِ دیوانه ی من بود وهست

عشق را در قلب من تنها تو پیدا می کنی

 


روزها فکرِ مرا درگیرِ رؤیا می‌کنی

شب به خوابِ من می آیی در دلم جا می‌کنی



تا که میخواهم تورا دیگر فراموشت کنم

ساده با یک جمله می آیی و غوغا می‌کنی



با خیالت زیرِ باران می‌روم بی‌اختیار

چشم غمگین مرا مانندِ دریا می کنی



دیگر این مردم مرا دیوانه می‌دانند بدان

این تو هستی که مرا مجنون صحرا می‌کنی



آن قَدَر از قلب من دوری که بعضی وقت‌ها

من یقین دارم نمیدانی چه با ما می‌کنی

 

شعر"خود کرده را تدبیر نیست"_سعید غمخوار

 

از چه می نالی دلم!خود کرده را تدبیر نیست

وقتِ شکوه کردن از دنیا و این تقدیر نیست

 

از چه می‌کوبی خودت را بر در و دیوار ها

رفته است او دستِ تو دیگر به جایی گیر نیست

 

دیگر آن صیاد از صیدی که در بند است گذشت

در غم و شب گریه ها دیگر بدان تأثیر نیست

 

چشم هایت را کمی وا کن نمی‌بینی مگر

روی دیوار دلت قاب است ولی تصویر نیست

 

فکر من باش کمی هم آبرو داری بکن

جای تو اکنون عزیزم در غُل و زنجیر نیست

 

گریه کردن روی قبری که درونش مُرده نیست

از تو می‌گیرد نگاهی را که دامن گیر نیست

 

هر چه آمد بر سرم از ساده گی های تو بود

من چقدر گفتم به تو که عشق بی تقصیر نیست

 

باید از آن خاطرات خوب وشیرین بگذری

آینه وقتی شکسته قابل تعمیر نیست

 

می شود... با یک شروع ِ تازه تر آغاز کن

گرچه ویران گشته‌ای اما هنوزم دیر نیست

 

#شعر_حکیمانه_سعید_غمخوار

#جدیدترین_اشعار_معاصر