یوسفی امشب به چاه افتاده است+شعر جدید سعید غمخوار
نیستی و یوسفی امشب به چاه افتاده است
در دل من از غمِ تو اشک وآه افتاده است
رفتی و من بر زمین و آسمان بد گفته ام
باز هم دیوانه ای در من به راه افتاده است
شادی از من روی خود را بی تو پنهان کرده است
بختم از روزی که رفتی در سیاه افتاده است
سکه هایم از رواج افتاده، سرگردان شدم
اسم من از گوشه ی لب های شاه افتاده است
هر چه می گردم به دنبالت نمی یابم تو را
سوزنی هستی که در انبار کاه افتاده است
هر دعایی را بلد بودم به لب آورده ام
غصه امشب در درونِ خانقاه افتاده است
روز و شب را بی تو در این کوچه ها گم کرده ام
بس که فکرم از غمت در اشتباه افتاده است
رفتی و در کُنج تنهایی اسیرِ غم شدم
یک دل شوریده اینجا بی پناه افتاده است