یوسفی امشب به چاه افتاده است+شعر جدید سعید غمخوار

نیستی و یوسفی امشب به چاه افتاده است
در دل من از غمِ تو اشک وآه افتاده است

 

رفتی و من بر زمین و آسمان بد گفته ام
باز هم دیوانه ای در من به راه افتاده است

 

شادی از من روی خود را بی تو پنهان کرده است
بختم از روزی که رفتی در سیاه افتاده است

 

سکه هایم از رواج افتاده، سرگردان شدم
اسم من از گوشه ی لب های شاه افتاده است

 

هر چه می گردم به دنبالت نمی یابم تو را
سوزنی هستی که در انبار کاه افتاده است

 

هر دعایی را بلد بودم به لب آورده ام
غصه امشب در درونِ خانقاه افتاده است

 

روز و شب را بی تو در این کوچه ها گم کرده ام
بس که فکرم از غمت در اشتباه افتاده است

 

رفتی و در کُنج تنهایی اسیرِ غم شدم
یک دل شوریده اینجا بی پناه افتاده است

 

 

کاش برگردی+شعر جدید معاصر

سهم من از زندگی حالِ خرابی بیش نیست
رفته ای، دنیا برای من سرابی بیش نیست

 

گاه گاهی بر لبم یک خنده می آید ولی
بی تو این لبخند ها هم یک نقابی بیش نیست

 

همدمِ این روزهای سختِ تنهایی تویی
خنده دارد...!همدم من عکس و قابی بیش نیست

 

یک زمانی اسم من تنها قسم های تو بود
گرچه اکنون اسم من دیگر خطابی بیش نیست

 

این که در دنیا کسی مثل تو آزارم نداد
واقعیت دارد اما این جوابی بیش نیست

 

خواب دیدم یک شب از موی تو آویزان شدم
گردنم در دست مویت، گرچه خوابی بیش نیست

 

کاش برگردی!رها ساز ی مرا از دست دل
دیدنت در خواب و رویا هم عذابی بیش نیست

 

 

دنیای بد امروز ما+شعر جدید سعید غمخوار

مثل سابق نیست دنیا،روزگار دیگر است
چرخش دنیای ما در یک مدار دیگر است

 

دیگر اکنون گرگ و چوپان هر دو با هم می درند
سهمِ ما تنها فقط شاید هوار دیگر است

 

توبه ی یک گرگ دیگر مثل سابق مرگ نیست
حکم او در روزگارِ ما شکار دیگر است

 

رنگ شادی را نمی بیند کسی مانند من
چون که شادی دیگر اکنون در قطار دیگر است

 

رنج نان و درد بی پولی چه می داند که چیست
جنس آقازاده از ایل و تبار دیگر است

 

گریه کن،اما درونِ قبر خالی مُرده نیست
این مزاری را که می بینی مزار دیگر است

 

گرچه ما آبستنِ دردیم و درمان کیمیاست
مشکلِ ما دوستان از یک دلار دیگر است

 

می ترسم+جدیدترین شعر سعید غمخوار

از مردم صد رنگِ این دوران می ترسم
از آشنای بی رگ و وجدان می ترسم

 

از آنکه در ظاهر رفیق و در خفا امّا
ما را فروشد این چنین ارزان می ترسم

 

از آدمِ بی جنبه که، تا می رسد جایی
بد می شود حالا به هر عنوان می ترسم

 

یا از کسی که عقده ی حُجب و حیا دارد
هر خلوتی... سر می کند عریان می ترسم

 

از آنکه سر، در چند وچونِ این و آن دارد
در خلوت مردم دهد جولان، می ترسم

 

آن مردِ چوپانِ دبستان را به یادت هست؟
من از کسی مانند این چوپان می ترسم

 

از ابتدا با آدمِ نامرد بد بودم
از هر چه نا مرد است در ایران می ترسم

 



  1.